بهار بهار ، تا این لحظه: 14 سال و 2 روز سن داره

بهار مامانی

بهار در خانه کودک دنیای نور

امروز با خاله فاطیما رفتیم برای کارای اداری اول رفتیم اداره مالیات و بعد هم کانون که دختر گلم اصلا دوس نداشتی توی بغل یا کالسکه باشی و توی کانون مدام رژه میرفتی .چندباری هم در حالت دویدن جیغ کشیدی و میخواستی از در اتوماتیک بری بیرون .وقتی هم گرفتمت گریه کردی .   امروز با خاله فاطیما رفتیم برای کارای اداری اول رفتیم اداره مالیات و بعد هم کانون که دختر گلم اصلا دوس نداشتی توی بغل یا کالسکه باشی و توی کانون مدام رژه میرفتی .چندباری هم در حالت دویدن جیغ کشیدی و میخواستی از در اتوماتیک بری بیرون .وقتی هم گرفتمت گریه کردی . من و فاطیما تصمیم گرفتیم ببریمت خانه کودک دنیای نور اخه از سر اومدن به کانون در مورد مامان طه که گفته...
11 آذر 1392

به نام خداوند مهربان ، مهربانتر از بابا و مامان

دخترنازنینم ، عزیز دلم ماههاست میخوام علاوه بر نوشتن خاطرات در دفتر ، این وبلاگو برای تو ایجاد و خاطرات کودکی تورو در اون ثبت کنم اما بنابه دلایلی این مهم حاصل نشد . خدارو شکر بالاخره تونستم در بامداد روز پنجشنبه مورخ 16 آبان 92 به این خواسته برسم . امیدوارم بتونم وقایع شیرین کودکی تو رو به همان زیبایی که هست، در وبلاگت منعکس کنم، هرچند واضحه که کلمات قاصرند در انعکاس خاطرات دلنشین و زیبای من و تو ، لکن مینویسم فقط برای یادگاری ...    نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 16 آبان ...
11 آذر 1392